نمیدونم الان باید چطوری بگم و بنویسم
فقط برات آرزوی موفقیت میکنم
چند سال رو کنار هم بودیم و خب روزای خوب و خوشی هم کنار هم داشتیم ، کلی جشن گرفتیم مسافرتها رفتیم و خیلی چیزای دیگه
ولی خب نشد که تا آخر این راه همسفر باشیم
الان به این باور قطعی رسیدم که من آدم زندگی متاهلی نبودم و نیستم ، تو خودتم خوب اینو میدونستی و باااااز هم پافشاری
قصه ما ساااالهاااا ورد زبون همه بود و فکر میکردن چه خبره
تموم شد سخت ولی شد
یک سال بیشتر گذشته ازش
و امروز تماس گرفتی و حلالیت طلبیدی و خداحافظی
البته کسی که باید حلالیت بطلبه منم نه تو ، خیلی اذیتت کردم و خیلی باهام راه اومدی ، ولی امروز نمیدونم چرا وقتی خداحافظی کردی بغضم گرفت ، بغضت گرفت
صدام زدی بغضم گرفت بغضت گرفت
وقتی گفتم موفق باشی ، بغضم گرفت بغضت گرفت
ولی جدای از همه اتفاقات ، الان برام عین یه دوست خوبی که هنوزم نگرانمی و برات مهمه که حالم خوب باشه
و حالا که دور و دورتر شدی منم نگرانتم و به خدا میسپارمت
خدایا میبینی ؟
یه روزی میگفتی نمیتونی یه لحظه ازم دور باشی و حالا فرسنگها دور شدی و رفتی
ولی خوشحالم برات ، و از ته دلم میخوام که حداقل اونجا آرامش و خوشبختی واقعی رو بدست بیاری
غربت سخته ولی زندگی جریان داره
پ .ن : یکی یکی دارن میرن ، امروز رامین ، چند صباح دیگه داداش گلم و یه روزی هم خودم
برچسب:
نویسنده: آراد قاسمیپور